دیگه بزرگ شدم نگو که دلم آغوش بی دغدغه می خواد
امروز چه خبره؟ چی شده بچه 10 ساله اقدام به خودکشی کرده؟ قلبم شروع به تپیدن می کنه.
بچه ها در 10 سالگی چقدر شیرین هستند. به عکس…. که تصادفا در لپ تاپم دیدم فکر می کنم. با خودم می گم نکنه اون هم از این فکرها داشته باشه. چه جوری می تونم از راه دور کمکش کنم. ذهنم جواب می دهد آدم های زیادی هستند که در این جور شرایط می توانند به آدمیزاد کمک کنند. فکر می کنم از هر دست بدی از همون دست می گیری، بعد ناخودآگاه به این فکر می کنم که این جوری عبادت کردن یا کار خیر کردن عبادت بازرگانان است. می بینم که ما دائم داریم معامله می کنیم و امیدواریم که در معاملات خود سود ببریم؛ آیا با ساکنین ارش هم می توان trading کرد و از سود و زیان معامله نترسید.
یاد مادری در بیمارستان می افتم که وقتی فرزند خردسالش علیرغم همه تلاش های پزشکان به مرگ تسلیم شد، فریاد برآورده بود و به خدا فحاشی می کرد. از من خواستند که کمی با او حرف بزنم. اما مگر در هر شرایطی باید با آدم ها حرف زد و اصلاٌ در این وضعیت چه می شود گفت. آدم ها بیش از حرف زدن به شنیدن نیاز دارند واین فلسفه داشتن دو گوش و یک زبان است. بگویم خدا دوستش داشت که رفت جمله ای که در این شرایط از خیلی ها شنیده ام و نوعی حس متناقض به خدا و مذهب در انسان ایجاد می کند. یا این که حتماٌ مصلحتی بوده که به عقل ما نمی رسد، این دوباره از جملاتی است که ما را از دست این خدای همه چیزدان عصبانی می کند که هیچ رحمی به ما موجودات ساکن بر فرش نمی کند. خودم در سوگ عزیزی در یک تماس تلفنی شنیدم که ” خوب، راحت شد” و با خودم گفتم حالا من با این ناراحتی چه کنم.
سوگ عجب پدیده پیچیده ای است وما انسان های فانی انگار وقتی به آن می رسیم ناگهان یاد مردن خودمان می افتیم؛ به خصوص اگر فرد از دست رفته در سنین ما باشد انگار حس می کنیم یک قدم دیگر به مرگ نزدیک تر شده ایم.
چندین سال پیش روزی در بیمارستان…. کودکی را دیدم که به خاطر مشکلات کلیوی بستری بود و همکاران به خاطر خالی نبودن عریضه مشاوره روانپزشکی داده بودند؛ بماند که در چه موقعیت اسف باری داشتیم مشاوره می دادیم یعنی در اطاقی که حداقل یک بیمار و همراه دیگر هم حضور داشتند و من بر حسب عادت و برای کاهش آسیب به تخت بغلی از برخی سوالات صرف نظر کردم و خواستم بعد از ترخیص در درمانگاه دوباره دیده شود. نوبت دوم متوجه شدم کودکی که ما برایش فقط به تاخیر تکاملی فکر کرده بودیم، هم چنان “خرس مستر بین” خودش را به همراه دارد و نقاشی کشیده است که یک قبرستان را نشان می دهد. وقتی از او پرسیدم چی شد که این نقاشی را کشیدی، مادر درپاسخ گفت که او به بازی مردن علاقه دارد و دائماٌ این بازی را در خانه می کند. روی زمین به نشانه سنگ قبر کاغذ می گذارد و خودش شروع می کند به خواندن برخی نوحه ها که در این جور مراسم شنیده است؛ این درحالی بود که جملات و درک کلامی کودک شباهتی به هم سالانش نداشت. از مادر خواستم که فیلمی از این بازی برای ما بگیرد ودر جلسه بعد دیدیم که هیچ نوع عواطف دال برغم یا گریه در این بازی دیده نمی شود و کودک صرفاٌ به مضمونی تکراری در بازی های خود بسنده می کند. کودکانی که از اختلال ارتباطی رنج می برند، غلباٌ در بازی خود مفهوم جدید یا خلاقانه ای را دنبال نمی کنند. خصوصیت دیگر بازی آنها تکرار بدون خستگی است، گویی سوزن گرامافون شان گیر کرده است.
بچه ها دنیای زیبایی دارند؛ اگرچه وجودشان مملو از زندگی است ناخواسته گاهی مرگ را به خاطر آدم می آورند. از کودک خردسالی پرسیدم دوست داری چکاره شوی؛ او به سادگی گفت “دکتر مرده ها” و بعد مادرش افزود دوست دارد راننده آمبولانس شود. بودن بچه ها در مراسم ختم هم به یاد به قول معروف “خانواده معذا” می آورد که زندگی در جریان است و باید در لحظه زندگی کرد. یاد همکلاسی خردسالم افتادم که انگار در لحظه می خواست عاشقی کند برای همین به پسربچه بغل دستی گفت امروز ریمل زده ام نمی بینی و پاسخ دندان شکنی از او شنید که بیا برویم صورتمان را بشوییم تا ببینیم کدام یک خوشگل تریم. جالب است انگار پسرها از همان کودکی همدلی نکردن را مشق می کنند، صد البته که در این موارد هم استثناهایی وجود دارند.
دارم به شبی که مادر نی…. تماس گرفت فکر می کنم ( مادری که گریه جگرسوزش بیمارستان را به هم ریخته بود)، در حال بستن کلینیک بودیم که منشی گفت مادری تلفنی اصرار دارد صحبت کند و می گوید کودک در بیمارستان… بستری بوده است. گوشی را برداشتم صدای لرزان مادری را شنیدم که به نظرم آشنا آمد. این صدا مرا به ملاقات به دفعات بسیار در بیمارستان برد، همان جایی که کودک بستری بود. در این گونه مشاوره ها از ما خواسته می شد که به مادر بگوییم دیگر امیدی نیست و احیاناٌ دارویی بنویسیم تا پذیرش فرایند از دست دادن فرزند را تسهیل کند. همیشه به خودم می گفتم که کاش چنین دارویی بود، البته الان شاید چت GPT بتواند فرمولش را ارائه کند.
همیشه فکر می کردم چرا این خبر بد را پزشک مربوطه به خانواده بیمار نمی دهد و اصلاٌ چرا فکر می کند با توجه به وضعیت بد بیمار، والدین واقعاٌ از این ماجرا بی خبرند. در همین راستا شروع کردم به برگزاری کارگاه هایی که نحوه دادن خبر بد را به کادر درمان آموزش می داد و در کمال ناباوری با خشم عظیم پرسنل از پزشکان برخوردم؛ به قول یکی از آنها ما “کتک خورمون ملسه”. دکتر ….سعی می کند وقتی این اتفاق بیافتد که پرسنل ICU مرد باشند تا بتوانند فضای پرتنش و گاهاٌ زدوخورد را مدیریت کنند.
جایی می خواندم که وقتی پزشک در حین دادن چنین خبری به چشمان همراهان بیمار نگاه نمی کند، آنها این حس را می کنند که قصوری از جانب پزشک رخ داده است. بعد فکر کردم که انگار در این مسئله هم ما از شفاف بودن می گریزیم، هر چند که مرتب داریم در این مورد داد سخن می دهیم.
درپایان نیاز به همدلی در تصنیف زیبای گوگو…. را آورده ام.
دلم تنگ برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من
همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست
همون جایی که شاهزاده ی قصه همیشه دختر فقیر رو می خواست
همون شهری که قد خود من بود از این دنیا ولی خیلی بزرگ تر
نه ترس سایه بود نه وحشت باد نه من گم می شدم نه یک کبوتر
دلم تنگ برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من
نگو بزرگ شدم نگو که تلخ نگو گریه دیگه به من نمیاد
بیا من ببر نوازشم کن دلم آغوش بی دغدغه میخواد
توو این بستر پاییزی مدفون که هرچی نفس سبز بریده
نمی دونه کسی چه سخت موندن، مثل برگ روی شاخه تکیده
دلم تنگ برای گریه کردن، کجاست مادر کجاست گهواره ی من….
فوق تخصص روانپزشکی کودک ونوجوان
دیدگاهتان را بنویسید