به نظر شما خوب می شود؟ چه مدت طول می کشد تا دوباره حرف بزند
به نظر شما خوب می شود؟ چه مدت طول می کشد تا دوباره حرف بزند. بگویید که اتیسم ندارد.من با مادری مضطرب مواجهم که سوالات خود را بدون انتظار برای شنیدن پاسخ مسلسل وار از من می پرسد. من دعوت می کنم تا قدری آرام تر باشد و بگذارد تا بررسی بیشتری بکنیم و سپس پاسخ دهیم. می گوید برنامه مهاجرت مان را چکار کنم و به برادر بزرگ تر شاره می کند که دارد با خشم و تنفر به کودک 4 ساله نگاه می کند. من برای پسرم نگرانم که با این اوضاع قربانی شود؛ البته داریم دنبال پانسیون مناسب برایش می گردیم تا او برود و ما به وضع این یکی برسیم.
می پرسم کشوری که قرار است بروید بیمه دارید و پاسخ منفی است؛ مادر می گوید گور نداریم که کفن داشته باشیم. برای وضعیت شغلی بهتر و فرار از گرانی، تورم و مشکلات اجتماعی و اقتصادی چنین تصمیمی گرفته ایم. تقریباٌ همه چیز را فروخته ایم و اگر بخواهیم بمانیم تا پسرم جلسات توانبخشی که گفتید را دریافت کند باید خانه مادر همسر بمانیم که چشم دیدن من را ندارند، چون فکر می کنند که من نقشه رفتن را کشیده ام، اصلاٌ فکر می کنم اینقدر نفرین کردند تا به این مصیبت گرفار شدیم و می زند زیر گریه.
به نظر می آید مشکلات یکی و دو تا نیست، پدری که حضور ندارد و زودتر رفته تا کاری دست و پا کند، مادری مستاصل که نمی داند با چه پدیده ای روبروست و نوجوانی که فکر می کند همشیر مبتلا به اتیسمش زندگی او را تباه خواهد کرد و از درس و مدرسه فراری است، وقت خود را با دنیای مجازی پر می کند ، ساعت ها بازی آنلاین می کند و افتخارش این است که هیچ دوست فارسی زبانی ندارد، چون لیاقت او بیشتر از اینهاست. او نه تنها نمی تواند کمکی به حال خانواده باشد، بلکه خود با شرایط بلوغ و مشکلات آن مواجه است و نیاز به همدلی و کمک دارد تا بداند اگر با همین سبک در کشور بعدی زندگی کند نیز چیزی تغییر نخواهد کرد. پدر موقع رفتن به او گفته در نبود من تو مرد خانه ای، چیزی که در سوگ نوجوانان از زبان اطرافیان می شوند و این حس را به آنها می دهد که ناگهان از دنیای نوجوانی به بزرگسالی پرتاب شده اند و این وضعیت آنها را دشوارتر می کند، زیرا غم نبود والد از سویی، احساسات خشم و عصبانیت از او که عامل ایجاد این شرایط است از سوی دیگر و نگاه سنگین دیگر بزرگترها شرایط پیچییده و غیرقابل تحملی را ایجاد می کند. در این بحران ها افکار آسیب رساندن به خود هم مزید برعلت می شود، نوجوانان در این وضعیت برای کاهش غم خود و گاه برای جلب نظر اطرافیان و در برخی از اوقات هم برای پذیرفته شدن د رگروه هم سالان رفتارهای خود آسیب رسان مانند ایجاد برش های با شیء نوک تیز نیز پیدا می کنند که نشانگر نیاز به مداخلات روانپزشکی و روان شناسی است.
وقتی با مادر حرف می زدم به نظرم می آمد که یا واقعاٌ به شرایط آگاه نیست و یا آنقدر مکانیسم دفاعی انکارش قوی است که نمی گذارد با واقعیت روبرو شود.یاد کتابی افتادم به نام” چرا تا حالا کسی اینها را به من نگفته بود؟” از جولی اسمیت، فصلی از این کتاب به تله های خلقی می پردازد که باید مراقب آنها باشیم. او چنین می نویسد که وقتی احساس بدخلقی داریم با روش قطبی سازی به هر چیزی فکر می کنیم، به عبارت دیگر تفکر همه یا هیچ حس قطعیت یا پیش بینی پذیری در مورد همه چیز در ما ایجاد می کند؛ ما مجال تفکر وسنجش منطقی تر را از دست می دهیم و نمی توانیم به ابعاد مختلف ماجرا توجه کنیم. به نظر می آمد که مادر مورد نظر ما نیز دچار چنین وضعیتی بود که نمی توانست به تحلیل تصمیم مهمی مانند مهاجرت در چنین شرایط پیچیده ای بپردازد.
فکر کردم فرصتی دست داده است تا در مورد مهاجرت و اختلال تکاملی جدی مانند اتیسم با هم صحبت کنیم. بسیار دیده ام مسائلی مانند این را که اختلالات تکاملی را در کشورهای مهاجر پذیر غالباٌ به حساب دوزبانه بودن کودک می گذارند. در موارد بسیاری دیده ام که خانواده مدت ها در صف انتظار برای ملاقات یک روانپزشک اطفال بوده تا تشخیص برای کودک گذاشته شود و سپس بعد از ارجاع به مراکزی که به تکامل کودک کمک می کنند، خانواده با مشکل زبان روبرو هستند؛ زیرا کودک تا 5 سالگی زبان غالبی که شنیده فارسی بوده و حالا ناچار است با درمانگرانی کار کند که زبان دیگری دارند و همین پیشرفت کودک را کندتر می کند.
علاوه بر این مسائل تنها بودن خانواده و نداشتن حمایت بستگان نیز بسیار آزاردهنده است. البته شاید بتوان برخی مزایا را در این جلای وطن کردن دید، مادران می گویند دیگر ناچار نیستیم نگاه سنگین والدین دیگر را تحمل کنیم و از این و آن طعنه بشنویم که نتوانسته ایم بچه مان را خوب تربیت کنیم. مادری می گفت وقتی در پارک به والد دیگری که فرزندش می خواست همان تابی را سوار شود که پسر من بیش از نیم ساعت بود که سوارش بود و حاضر نبود پایین بیاید، توضیح دادم که کودک من مبتلا به اتیسم است و از حرکت پاندولی تاب لذت افراطی می برد و به سختی می توانم او را قانع کنم که باید جای خود را به بچه دیگری بدهد، او از من عذر خواست که متوجه این تفاوت فردی نشده و فرزندش را از محوطه دور کرد تا پسر من راحت به بازی خود ادامه دهد، او گفت این چیزی است که هیچ وقت در ایران نتوانستم پیدایش کنم. ما اگرچه خیلی مهربانیم اما گاهی هم خیلی سنگدل می شویم و جملاتی به دیگران می گوییم که از خاطرشان زدودنی نیست.
مادری می گفت جلسات توانبخشی را لغو کردم چون هربار با این سوال مواجه می شدم که با این بچه عجیب چرا از تاکسی اینترنتی استفاده نمی کنم، گاهی فکر می کردم سوالی که جوابش روشن است را چگونه باید پاسخ بدهم. هزینه توانبخشی که بر دوش ما سنگینی می کند و هزینه رفت و آمد از یک مسیر دور و ترافیک را هم به آن اضافه کنید، بعد می بینید که اگر به جای من بودید، راهی برایتان نمی ماند جز لغو کلاس ها. عدم همکاری پدر و این احساس که داریم آب در هاون می کوبیم هم چیزی بود که به گرفتاری های من اضافه می کرد. او انتظار داشت بعد از هر جلسه پیشرفتی درخور توجه ببیند؛ وقتی می دید این اتفاق نمی افتد بنای ناسازگاری را می گذاشت که توفقط بلدی خرج تراشی کنی و از اسم گذاشتن روی بچه لذت می بری، مگر زمان ما از این کلاس ها بود.
بپذیریم که دنیا و روش زندگی تغییر کرده است و می توان محبت کردن را با همدلی کردن با مادران دارای فرزند مبتلا به اختلال طیف اتیسم آغاز کرد و این را به صورت یک مسئولیت اجتماعی دانست. این نوشته را با شعری زیبا از فاضل نظری به پایان می رسانم.
آیین عشق بازی دنیا عوض شده است
یوسف عوض شده زلیخاعوض شده است
سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی
درعشق سال هاست که فتوا عوض شده است
خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم
خو کن که جای ساحل دریا عوض شده است
آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید
اکنون به خانه آمده اما عوض شده است
حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده است
با ما همراه باشید
دکتر میترا حکیم شوشتری
@farzande-man
www.farzande-man.com
دیدگاهتان را بنویسید