دکترچرا دلم آرام نمی گیرد حتی بعد از چهار سال؟
سوگی بدون آغوش در کرونا، امروز چهار سال از آن روزهای سیاه می گذرد؛ اما باور این که نام تو روی سنگی سرد حک شده است برایم بسیار دشوار است. با حسرت به نام زیبای تو” مهتاب زندگی من” نگاه می کنم و یاد روزهایی می افتم که تازه رفته بودی؛ چقدر هجرت غریب تو برایم سخت و جانسوز بود. یادم می آید که خودم دکتر را در خانه آوردم تا تو را مداوا کند، بعد از چند روز تو را به بیمارستان منتقل کردم و پس از سه هفته بدنت را دریافت و در غربت به خاک سپردم.
یادم نمی رود تا چند ماه اول بعد از رفتن تو، سعی می کردم به خودم بگویم که تو در آسمانی و هر وقت شب مطب را ترک می کردم و تصادفاٌ آسمان مهتابی بود، باز به یاد تو می افتادم و به خودم می گفتم حتماٌ تو از من راضی هستی که تا دیر هنگام خودم را غرق در کار کرده ام برای این که آرامش بگیرم. اما دیگران به من این احساس را می دادند که خاک سرد است و با خود فراموشی می آورد و من نگران می شدم و با خود می گفتم نکند روزی چهره زیبای تو را فراموش کنم.
شاید همین شد خوراکی برای دیدن کابوس های شبانه که تا همین اواخر هم ادامه دارد. چند شب پیش بود که در خواب تو را می دیدم که زیبا و خوشحالی و به من لبخند می زنی و من با خوشحالی به سویت می دویدم تا تو را در آغوش بگیرم، وقتی به تو می رسیدم و می خواستم فریاد شوق سر دهم احساس می کردم که از حنجره ام صدایی در نمی آید. این حالت که به فلج خواب یا بختک معروف است را در یک شب بیش از ده بار دیدم و پس از آن به این نتیجه رسیدم که بهتر است نخوابم و برای چند شب فوبیای خواب را تجربه کردم، چیزی که قبلاٌ تنها از زبان مراجعینم شنیده بودمش.
دوست عزیزی که در جلسات هفتگی ام بسیار از او آموخته ام و با کمک او زندگی بدون مادر را دوام آورده ام، به من این بازخورد را داد که بسیاری از چنین تجارب تلخی در طی زندگی، باعث شده تا من روانپزشک خوبی باشم؛ چون خودم طعم دوست نداشتنی این اتفاقات را چشیده ام برای همین سعی نمی کنم تا احساس بیمار را انکار کنم یا از او بخواهم تا همه چیز را فراموش کند.
در این روزها دارم کتاب ” نه فرشته، نه قدیس” را می خوانم، کتابی بسیار خواندنی و متفاوت، طنزی تلخ که گاهی در زندگی روزمره ما نیز جریان پیدا می کند. این کتاب را از دوست عزیز دیگری که دست بر قضا هنرمند است و روزگار او را به موقع بر سر راه من قرار داده است، به امانت گرفته ام. تصمیم دارم بخش هایی از این کتاب را برای زوج درمانگران جوان به صورت پادکست بخوانم؛ درمانگرانی که می بینم این روزها با خانواده ها کار می کنند و ندانسته مشکلات آنها را چند برابر می کنند و گاه ترس از مراجعه را در آنها شکل می دهند.
از این کتاب الهام گرفته ام که می نویسد “اولین و یگانه همسرم” باز هم در روزی که دلم می گفت به جبران بسیاری از کارهای پیدا و پنهانی که من در طی سال ها زندگی مشترک برایش کرده ام، این بار بالاخره خودش را به مراسم سالگرد می رساند؛ اما باز هم نیامد. چیزی که بیشتر آزارم داد این بود که بغضی را که داشتم فرو می دادمش تا تصویر زنی آسیب پذیر را به نمایش نگذارد، را هم احساس نکرد. روانپزشکی در بسیاری از جاها به داد من رسیده، فوراٌ برای خودم دلیل می آورم که شاید دیدن اشتیاق ما برای برگزاری چهارمین سالگرد برایش گران تمام می شود زیرا همیشه در حدی غرق در کار بوده که فرصت تقدیم آخرین هدیه روز مادری را که برای مادرش تهیه کرده بودم را هم از دست داده است.
ما این مادر عزیز دوم مان را در شب سال نو 1403 از دست دادیم؛ فرصتی که برای همیشه حسرتش در دل می ماند. من همیشه به افراد توصیه می کنم که خوب است آخرین تصویر از فرد متوفی سالم ترین و قشنگ ترین تصویر باشد. در این مورد فرنگی ها از ما خیلی جلوترند، آنها فرد از دست رفته را به بهترین شکل ممکن آراسته می کنند و کسانی که مایلند تا با جسم فانی خداحافظی کنند، تصویری غیرمخدوش از او را به ذهن خود می سپارند. اما در این مورد هم ضرب المثل “کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد” برای من مصداق پیدا کرد. “اولین و یگانه همسرم” به جبران ندیدن های بسیار، با حضور در غسالخانه سعی کرد شاهد مراحل شستشوی وی باشد.
در اینجا بریده ای از کتاب ” نه فرشته، نه قدیس” را برایتان آورده ام.
همیشه دلم می خواست با مردی مهربان و حساس زندگی کنم که بلد باشد چگونه به من گوش کند و از من حمایت کند. این ها رویاهای پیش پاافتاده قهرمان های سریال های آبکی تلویزیون است.
فکر می کنم چنین مردانی اصلاٌ وجود ندارند. و اگر هم اتفاقاٌ یکی از این مردها وجود داشته باشد، آیا می توانم امیدوار باشم که با او ملاقات کنم؟ و اگر هم با او ملاقات کردم آیا می توانم امیدوار باشم که دوستم داشته باشد.
قبل از شرکت در مراسم با دوست وهمکار مهربان و عزیزی چت می کردم تا در مورد سمیناری با هم همفکری کنیم، زیرا او بسیار جوان و خوش فکر است. من برایش نوشتم:
واقعاٌ هیچ رابطه ای حداقل برای من جای رابطه با مامان رو پر نکرده
البته هر گلی بویی داره و جای خاصی در دل آدمیزاد
اما مادر یعنی “عشق و فداکاری بدون منت و انتظار”
و او برایم نوشت:
واقعا همینطوره که می گید. خدا به دلتون صبر بده. میدونم که به شما خیلی افتخار می کنند. شما نجات بخش خیلی از مادران هستید
الان می بینم من دوستان عزیز بسیاری دارم که بودنشان می تواند مرهمی بر این غم که به طور سینوسی تغییر می کند، باشد. بالاخره از قدیم گفته اند:
یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روزرسد شادی به اندازه دشت
افسانه زندگی همین است عزیز
در سایه کوه باید از دشت گذشت
با ما همراه باشید
دکتر میترا حکیم شوشتری
@farzand_e_man
www.farzande-man.com
دیدگاهتان را بنویسید