با خستگی خمیازه ای می کشم و فکر می کنم
کاش زودتر به مقصد برسم کاش به قول استاد فقید روانپزشکی مان دنده هوایی داشتیم تا از میان این آهن ها خودمان را خلاص کنم.
از خودم تعجب می کنم که چطور دلم برای این خیابان های شلوغ و پر از همهمه تنگ شده بود و چه چیزی مرا دوباره به این خاک برگرداند و بلافاصله این پاسخ به ذهنم خطور می کند” داشته های بسیاری که وقتی در چنگم بودند آن چنان ارزشی را نداشتند که در غربت”.
با خودم فکر می کنم قبل از عزیمت چقدر کوشیدم تا وسایل کار با چوب را که در چند سال اخیر اسباب آرامش مرا فراهم کرده با خودم ببرم تا در آن فضا بتوانم احساس در خانه بودن را داشته باشم.
ازخودم می پرسم چند درصد برگشت یا به قول دوستان مهاجرت معکوسم ناشی از دلتنگی برای فضای کار در کانون …. بود و چند درصد به نوع کار مربوط می شد. چقدر فضا و روابط و هیجانات انسانی و وجود نازنین استاد فن و کار کردن کنار بچه هایی که آدم را به کودکی می برند توانست مرا دوباره برگرداند. دارم به این ارقام فکرمی کنم و یاد حرف کودکی می افتم که در این کلاس می گفت در این تابستان داغ هم دست از سر ما بر نمی دارند و با کلاس های مختلف مثل زبان و چرتکه موجبات بی علاقگی بیشترمان به این دروس می شوند.
بعد به یاد جملات صادقانه او می افتم که می گفت هر چه مادرم بیشتر تلاش می کند من بیشتر زده می شوم.
به این فکر می کنم جنجالی که سال های اخیر با آن روبرو بودم، نبودن رابطه مهم و اولیه با مادر عزیزم، دلزدگی و فرسایش کار در محیط های پرتنش دانشگاهی، ریاست بخشی که هر روز با مشکلات بسیاری دست به گریبان بود، تلاش برای رساندن صدای مظلومیت کودکان بستری در بخش روانپزشکی کودک بیمارستان و….
برخوردهای فراوان با مددکاران اجتماعی در بیمارستان تا بلکه بتوانم تغییری در نگرش خیرین محترم بیمارستان به عمل آورم، همگی موجب آن شد که فکر می کردم دارم آب در هاون می کوبم؛ حسی که فکر می کنم خیلی از ما اسیرش هستیم.این که فکرمان را از ما گرفته اند و به شکل های مختلف می خواهند عقایدشان را تحمیل کنند و نمی فهمند که این کار نیز نوعی آب در هاون کوبیدن دولتمردان است. یاد جمله زیبای سهراب سپهری در تونل نور پارک….می افتم ” جای مردان سیاست بنشانید درخت”.
از حق نگذریم فضاهای خوش و آب رنگی که موسسات مهاجرتی برای افراد در موقعیت های مختلف فراهم می کنند تا دلربایی کنند و این حس که افرادی همچون من را که این سیستم معیوب نتوانست نگه دارد ولایاتی وجود دارند که براحتی جذب می کنند و یک بازی دو سر سود اتفاق می افتد. پس با این فکر شروع به یادگیری زبان پیچیده آنها کردم، چون جماعت ما از زبان و گوش مان ارتزاق می کنیم، و این سومین زبانی اجنبی است که دارم یادش می گیرم و انصافاٌ بسیار سخت و ناآشنا و دوست نداشتنی است (برخلاف فرانسوی که آدم را جذب می کند و گوش نواز ، این یکی گوشخراش است و نامتوازن).
در حال کشتی گرفتن با افکار خودملامت گر هستم و می خواهم خودم را قانع کنم که کمترین نقش را در این تجربه دارم، که یاد قرار ملاقاتم با روانکاوم می افتم، همانجایی که این همه افکار مجال آزاد شدن دارند بدون ترس از عدم امنیت و آسیب دیدن. نفسی براحتی می کشم وبا خودم فکر می کنم من که مدت ها داشتم خودم را برای چنین پدیده ای آماده می کردم و در این بین حتی از تداوم جلسات روانکاوی خودم در دیار غربت نیز غافل نبودم.
تعجب نکنید روانپزشکان هم آدمیزادند و باید بتوانند راهی پیدا کنند تا استرس های فردی و شغلی خود را مدیریت کنند و احتمالاٌ در طول مسیر پرفراز و نشیب اجتماعی خود این نیاز را احساس می کنند که در این مواقع باید بدون فوق وقت به آن لبیک بگویند. تصادفاٌ من در این زمینه خاص از این روش درمان برای اهداف آموزش خود، دردرمان بچه هایی که به من مراجعه کرده اند هم سود جسته ام و از این بابت خداوند را شاکرم که درمانگری نازنین را در مسیر من قرار داد تا بتوانم قبل از فرسوده شدن بر زخم های خود مرهمی بگذارم تا مبادا زخمی شدن من ناخواسته موجب آسیب به مراجعینم بشود. دنبال تعریف ساده پدیده انتقال ( احساس بیمار به درمانگر) می گردم که متوجه می شوم چنین پدیده ای در علم فیزیک نیز وجود دارد و اینگونه تعریف می شود ” تمامی فرایندهای برگشتناپذیرآماری طبیعت که ناشی از حرکت تصادفی مولکولها میباشند که اکثراً در سیالات دیده میشوند.”این تعریف به نظرم جالب می آِید زیرا ذهن انسان خاصیت سیالی دارد، برای همین سعدی بسیار زیبا می سراید که” هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیدهای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است.” و نکته جالب تر این که ما نیز می توانیم به طور برگشت ناپذیری بر یکدیگر تاثیر بگذاریم. همین امر موجبات تغییرات انسان تا آخرین لحظه حیات را فراهم ساخته است چیزی که در نظرات تکاملی اریکسون می بینیم.
در این جلسات تمرین کردم تا کمتر رفتار بیماران را به قضاوت بنشینم، زیرا نه در موقعیت آنها هستم و نه آنها برای این کار نزد من آمده اند. ای بسا همین رفتار، ناگزیر گریبان مرا در موقعیت مشابه بگیرد.
در روند این مهاجرت از تجارب فردی دستیاران عزیز قدیمی ام هم استفاده کرده ام. دوستی که کمک کرد واقعیت ورود به سیستم درمانی بلاد خارجه را بفهمم و متوجه شوم که زبان تنها بخش کوچکی از این مسیر ناهموار است. با کمک ایشان بود که فهمیدم باید رجعت کنم و هرچه را که در دوران پزشکی خوانده ام در زبان جدید بخوانم و سپس بتوانم آزمونی را از سر بگذارنم که فقط دو بار حق شرکت در آن را خواهم داشت و در صورت مردود شدن به قول فرنگی ها دیپورت خواهم شد.
این احساس که فردی با شناخت نسبی که ما از هم داریم تجارب گرانبهای فردی خود را دراختیار من گذاشته است برایم بسیار ارزش است، این کمک بی دریغ موجب شد تا با شناخت بهتری به این مسیر نگاه کنم. فکر می کنم این هم نوعی توانمندی است که فرد شجاعت داشته باشد تا بپذیرد در این مسیر علاوه بر این که دچار خطای محاسباتی شده و ارزش عوامل مختلف را به اشتباه محک زده، اطلاعات ناقص و غلط نیز دریافت کرده که با وضع موجود مملکت خیلی دور از ذهن نیست.
داشتم در مورد ترافیک تهران صحبت می کردم و قصه به مهاجرت معکوس رسید. وقتی به خود آمدم و دیدم بیش از 20 دقیقه است که در یک مسیر کوتاه دست و پا می زنم، به فکر راه چاره ای بودم که چشمم به دانشجوی جوانی افتاد که با دقت با گوشی همراه خود در حال گرفتن عکس بود. کمی دقت کردم و دیدم غروب زیبای خورشید در میان آهن پاره ها موضوع تهیه عکس شده است.دیدم ناخودآگاه به نوعی منفی بینی روی آورده ام و دارم خودم را سرزنش می کنم که چرا در مملکت غربت به خودم ترافیک تهران را یادآوری نکرده بودم، بنابراین سعی کردم مسیر نگاه دانشجو را تعقیب کنم و از منظره زیبای غروب تهران لذت ببرم تا شاید کمتر اذیت بشوم. صدای نوجوان در کلینک به گوشم می رسد که در این وضع بلاتکلیف هر روز صبح مادر مرا صدا می کند که از زیبایی طلوع خورشید و خنکای اول صبح بهره ببرم و مادر حق به جانب پاسخ می دهد که مگر کاری جز این می توان کرد.
با خودم فکر کردم چرا از هوای پاک و سکوت دیار غربت استفاده نکردم و بعد به یاد آوردم که این اواخر تا به چه حد کم انرژِی و بی رمق بوده ام.
یکی از چیزهایی که در کلینیک همیشه احساس منفی به من می دهد این است که چگونه دوباره بتوانم تاب بیاورم و شاهد زباله گردی بچه ها از پنجره مشرف مطب باشم. بعد تلنگری به خودم زدم که دنیا را نمی توان فرش کرد، من باید کفش بپوشم. من نه وظیفه دارم و نه از عهده ام برمی آید که این مشکلات را سروسامان بدهم، پس بهتر است با نشخوارسوالات تکراری خودم را آزار ندهم.
پس شروع به زمزمه این شعر زیبای مولانا کردم که بسیار زیبا و آموزنده است.
عشق را بی معرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن
دل شود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نذر غم دنیا مکن
پیرو خورشید یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای افشا مکن
اگر قصد دارید نوبت آنلاین دکتر میترا حکیم شوشتری را رزرو کنید، کافی است وارد وبسایت رسمی شوید. امکان دریافت مشاوره تخصصی برای درمان مشکلات رفتاری، اضطراب، بیشفعالی، اوتیسم و سایر اختلالات روانپزشکی کودک و نوجوان فراهم شده است.
دیدگاهتان را بنویسید