از خواستگاری تا خاکسپاری
همه رودها به دریا می ریزند زیرا دریا از آنها فروتر است. فروتنی به دریا قدرت می بخشد. اگر می خواهید زندگی مردم را سامان دهید فروتر از آنها قرار گیرید، اگر می خواهید مردم را رهبری کنید یاد بگیرید چگونه از آنها پیروی کنید. فرد فرزانه بالاتر از دیگران است درحالیکه کسی احساس کوچکی نمی کند.
درابتدا خاطره ای را از یکی از همکاران عزیزم نقل می کنم. ایشان این گونه تعریف کردند که مدتی است به صورت آنلاین با مربی ورزش می کنم و این عادتی است که بعد از کرونا خوشبختانه باقی مانده است، برخلاف بسیاری از آداب و رسوم که دوباره رنگ قبل را گرفته اند مثل برگزاری مراسم های ختم آنچنانی، به یاد مرده و به کام بازمانده.
القصه صبح دیرتر از حد معمول بیدار شده بودم و با خواب آلودگی و سردرد و عجله فراوان صفحه اینترنت را باز کردم و شروع کردم به حرکات گرم کننده. مربی عزیزم داشت با من حرف می زد و من هم در عوالم کابوس های شب گذشته خودم بودم و فکر کردم وقت آن رسیده که باز خوردی به او بدهم و کاری کردم که بعداٌ خودم را به خاطر آن ملامت کردم. من داشتم به مربی می گفتم که خدارا شکر که به شما خوش گذشته و تا باشد از این مراسم ها و همین طور تعارف ایرانی ردو بدل می کردم که ناگهان فریاد مربی من را به این دنیا آورد. او که فکر کرده بود دارم سربه سرش می گذارم، گفت می بینم که امروز حالت اصلاٌ خوب نیست و من تایید کردم که شب بدی را گذرانده ام و بالاخره کاشف به عمل آمد که ایشان داشتند در مورد مراسم خاکسپاری عزیزی حرف می زدند و من کلمه اول را به اشتباه خواستگاری شنیده بودم و بر آن اساس ارتباطم را ادامه می دادم.
دوستی دیگر که دیدگاه بدبینانه ای به ازدواج دارد می گفت که این دو به این دلیل از نظر آواشناسی این قدر به هم شبیه هستند که خواستگاری نیز نوعی مرگ است که شما خودخواسته به آن تن می دهید و پس از مدتی متوجه می شوید که شما با مرگ آرزوهایتان روبرو هستید و سال ها گذشته اما از آنچه که می خواسته اید به آن برسید هر روز دورتر و دورتر می شوید.
راستی شما چقدر به بودن خودتان به عنوان یک انسان و سوای نقش هایی که یا خود پذیرفته اید و یا جامعه بر دوش شما نهاده است، توجه می کنید. مادری می گفت همین که فرزندم هیچ عقده ای نداشته باشد برای من کافی است و من تعجب کردم که کسی بتواند به ایجاد زندگی بدون ناکامی حتی برای فرزندش فکر کند. در این دنیای عجیب و آشوب زده حتی وقتی متمول هستی، هر لحظه با چیزی جدید روبرو می شوی که دلت می خواهد آن را داشته باشی، پس چطور می توان گفت ما نیاز به یادگیری مهارت تحمل ناکامی یا نرسیدن به خواسته هایمان را نداشته باشیم و همچنان احساس راحتی کنیم.
چند روز پیش تر در مورد سبک زندگی حداقل گرا یا به قول فرنگی ها مینمالیستیک مستند جالبی در تلویزیون دیدم و متوجه شدم که یکی از بانیان این سبک مرحوم آقای استیو جابز ( مالک شرکت اپل است). این سبک بر خلاف ظاهر فریبنده ای که دارد و می خواهد ما را ازتجملات دور کند، خودش عین تجملات است و خاص طبقه اعیان و اشراف جامعه است. شاید شما هم کلمه “خز و خیل ” را از دهان نوجوانان شنیده باشید که وقتی شما چیزی را می پسندید و به آنها پیشنهاد می دهید می گویند اینها خیلی خز و خیل است و منظورشان پراز رنگ و تزیین و در مواردی خیلی رایج است و نمی تواند آنها را از دیگران متمایز کند.
فکر می کنم کم کم ما هم باید فرهنگ لغت جدیدی باز کنیم که خاص دوران نوجوانی بوده و به بزرگسالان منتقل شده است. فرنگی ها هم لغت نامه ای دارند که لغات بی ادبانه را می توان از آن یاد گرفت. واقعاٌ نمی دانم این همه اصرار ما برای این که بچه هایمان شبیه ما بشوند چه سودی داشته، ما می خواهیم آنها مثل ما فکر کنند و مثل ما بخورند و بپوشند…..
در حالی که در بسیاری از موارد این ما هستیم که مجبور می شویم از آنها تبعیت کنیم زیرا آنها متعلق به آینده هستند؛ فکر کنم شما هم از لغت خفن استفاده کرده اید که به نظرم بسیار زیباست.
مادری در جواب کلمه “اسکل” فرزندش می گفت بی شع…..درست حرف بزن. انگار فحش های زمان ما هم تقدس خاصی دارند که به آنها چسبیده ایم، در حالی که اسکل نام نوعی پرنده است که غذایش را قایم می کند و یادش می رود آن را کجا گذاشته است.
تا یادم نرفته کتاب رمان زیبای دیگری از استیوتولتز را به شما معرفی کنم به نام “ریگ روان”. احتمالاٌ کتاب معروف این نویسنده استرالیایی به نام “جزء از کل” را خوانده اید که اگرنخوانده اید به قول ما قدیمی ترها نصف عمرتان برفناست!!!
این کتاب داستان جوانی است که بعد از ماجراجویی های بسیار در نهایت فلج می شود، او می نویسد “از آینده بی هیجان، از در دسترس نبودن خانه های درختی و از زندگی همچون گلی که منتظر عشقی است که بیاید و بویش کند خشمگین است.”
راستی ما از چه خشمگین هستیم، فکر می کنم سوژه برای خشم در این روزهای پر تنش کم نیست.
سخنم را با موندرایی که در یوگا وجود دارد و در انتهای هر جلسه انجام می شود به پایان می برم. در این تمرین هر دودست در مقابل قفسه سینه قرار می گیرد که نشانه آشتی و صلح بین قلب و مغز است( احساس کنید که مغزتان از بالا به پایین آمده و کنار قلبتان قرار گرفته) و در نهایت جلسه با نیایشی بسیار زیبا پایان می پذیرد.
باشد که از جهل به آگاهی، از تاریکی به روشنایی، از فناپذیری به جاودانگی هدایت شویم.
شانتی شانتی شانتی
صلح، صلح، صلح از آن همه موجودات این کره خاکی.
شاد و تندرست باشید
دکتر میترا حکیم شوشتری
با ما همراه باشید
@frazand_e_man
www.farzande-man.com
دیدگاهتان را بنویسید