روز مادر دی 1403
می شه پرنده باشی اما رها نباشی
می شه دلت بگیره اسیر غصه ها شی
ترسیده باشی از اوج
واسه یه مشت دونه اسیر ادمها بشی
مفهوم زندگی را از یاد برده باشی
میشه پرنده باشی، اما رها نباشی!
میشه دلت بگیره اسیر غصه ها شی!
حالا که آسمونم دنیای تازه ای نیست
اون وقت یه جا بشینی محو گذشته ها شی!
ترسیده باشی از کوچ، اوجُ ندیده باشی
واسه یه مشتی دونه، اهلی آدما شی
تو سایه ها بمونی، درگیر سایه ها شی
مفهوم زندگی رو، از یاد برده باشی
دلت بخواد دوباره، از ته دل بخونی
از ترس ریزش اشک، غمگین و بی صدا شی
میشه پرنده باشی، اما رها نباشی!
میشه دلت بگیره اسیر غصه ها شی!
حالا که آسمونم دنیای تازه ای نیست
اون وقت یه جا بشینی محو گذشته ها شی!
ترسیده باشی از کوچ، اوجُ ندیده باشی
واسه یه مشتی دونه، اهلی آدما شی
تو سایه ها بمونی، درگیر سایه ها شی
مفهوم زندگی رو، از یاد برده باشی
دلت بخواد دوباره، از ته دل بخونی
از ترس ریزش اشک، غمگین و بی صدا شی
به مادرم فکر می کنم و به تمام زمان هایی که سعی کردم رابطه او را با بقیه امن و امان یا به قول فرنگی ها نگه دارم.safe and sound
راستی این روزها متوجه شده ام که مادرها بیشتر از گذشته می خواهند دانش زبانی فرزندان شان را به رخ ما درمانگران بکشانند. مادری از من خواست که از کودکش به فرانسوی بپرسم که نامش چیست و و قتی نابلدی من را دید، تعجب کرد، چون برخی فکر می کنند پزشکان خیلی چیزها می دانند. این شغل حرفه ای است که از آدم یک عاقله می سازد و دیگران سعی دارند به او اقتدا کنند.
یاد حرف یکی از همکاران می افتم که می گوید ما همیشه داریم نقش بازی می کنیم در مهمانی هنوز ناچارم سکه تمام تقدیم کنم زیرا هیچ کس باور نمی کند که حقوق یک ماه من به اندازه خرید یک سکه نیست.می گفت لامصب با صدای بلند مقدار سکه را هم اعلام می کنند و من مجبورم هر ماه مبلغی بابت قسط های سکه هایی که در عروسی می دهم بپردازم.
مطلب جالبی را یکی از همکاران روانپزشک گذاشته بودند که درخواستی کرده بودند تا ویزیت ها بر پایه قیمت شترها و بر اساس جنسیت تعیین شود، مگر نه این است که دیه مرد دو برابر زن است، پس باید ویزیتش هم دو برابر باشد. البته من فکر می کنم این کار در نهایت به ضرر ما خواهد بود زیرا بیشتر مراجعین ما از جمعیت نسوان هستند که بیشتر حرص می خورند و فکر می کنند، به جزییات توجه می کنند و مته به خشخاش می گذارند.
و من فکر می کنم الان که قرار است بابت شکایت بیمار ………ریال اضافه را بپردازم، خوب است پیشنهاد بدهم که مبنای محاسبه ها در شکایات نیز بر اساس دیه اشترها تنظیم شود.
نمی دانم چرا کسی علیه این همه نقشه های مغزی و کارهای عجیب دیگر مثل TDCS و لورتا نوروفیدبک شکایت نمی کند.
فکر می کنم که من با چه شروع کردم و به کجا ختم شد. بگذریم خانمی را می دیدم که از همسر خود گلایه مند بود، از بی توجهی، عدم دقت به جزییات و …..
فکر کردم با تغییر مشخصات برای آموختن خودم در موردش اینجا چند کلامی بنویسم. در طی این سال ها بسیار از مراجعین نکته های نغز اموخته ام که همین جا باید از تک تک آنها تشکر کنم. فکر می کنم آدم تا آخرین روزهای حیات می تواندتغییر کند و چیز بیاموزد، برای هکمین است که می گویند با افراد مثل خیاط ها برخورد کنید، زیرا خیاط اندازه های جدید شما را می گیرد و بر آن اساس قبایی نو برای شما می دوزد. امید آن که این تغییرات در جهت رشد وتعالی باشد. از شما چه پنهان با استاد عزیزی آن هم بواسطه یکی از مراجعین آشنا شدم که با چوب مجسمه می سازد. من آدم خوش شانسی هستم که روزگار آدم های خوب را سر راهم قرار می دهد که می توانند کمک کنند تا به آرزوهای نزیسته عمر گذشته نزدیک شوم. من از ایشان درس صبوری را گرفته ام که با سوهان و مغار و وسایل دیگر چگونه می توان به یک تکه چوب شکل داد. اصولا ساختن حال انسان را خوب می کند. هر چند که در دستان فرد مبتدی همچون من باشد. احساس می کنم هم صحبت و شنونده خوبی پیدا کرده ام.
داشتم خاطره ای از یکی از مراجعینی که با کسب اجازه و تغییر نام و شرایط آمده است برای شما بازگو می کردم. به نظرم کاغذ و خوانندگان بی نظیری مثل شما بهترین گزینه برای کاهش بار فکری انسان است. راستش این نوشته را در روز مادر امسال که پر از احساسات منفی برای مادر عزیزیم بود نوشتم. کاغذ آدم را قطع نمی کند و شنونده فعال و قابلی است که لازم نیست مانع دویدن در حرفش شد.هر جا حس کردید که جمله بدی گفته اید می توانید از آن پس بگیریدش بدون چانه زنی.منتظر پاسخ دادن به شما نیست، کاری که ما اغلب وقتی با کسی حرف می زنیم انجام می دهیم؛ دنبال یک جواب دندان شکن برای جمله ای که شنیده ایم می گردیم.
مراجع خانم می گفت همین چند روز پیش بود که در جلسه روانکاوی من ایشان (همسرم) داد سخن می داد که بدخوابی آدم را عصبی و تحریک پذیر می کند و من فکر می کردم که او چه چیزهایی می داند ولی بروز نمی دهد. او که می داند شب قبل فقط 2 ساعت خوابید ه ام ولی تغییری در رویه اش نمی دهد. ناگهان دوباره به صحت تفسیر استاد روانکاوم پی بردم که این نوعی تجزیه است که افراد چیزهایی را نمی خواهند با آن روبرو شوند به فراموشی می سپرند.
مکانیسم دفاعی تجزیه زمانی که فرد در موقعیت آسیب زا قرار می گیرد توسط ناخودآگاه فرد اتفاق می افتد از جمله این رویدادها می توان به مواردی مانند تهدید های جانی، سوء استفاده جسمانی و روانی و مشاهده صحنه های خشونت آمیز و مرتبط با مرگ اشاره نمود.
این تعریف را از تجزیه نیز جای دیگر دیدم که به درک این مکانیسم کمک می کند و موجب می شود آدم کمتر عصبانی شود. البته این مکانیسم پخته ای نیست و حاکی از سرکوب زیاد احساسات و ناآگاهی به هیجانات است.
چه مقدار از آنچه شما در زندگی روزمره به صورت هشیارانه تجربه میکنید، تحت تاثیر فرایندهای ناهشیار و ناآشکار است؟
این سوال یکی از بی شمار سوالاتی است که فهم ما از خودمان را مشکل کرده است. ما نمیدانیم که چطور تکانه ها، امیال و انگیزه های هشیار، ناهشیار شده؛ یا برعکس اینکه چطور تکانه ها، امیال و انگیزه های ناهشیار به طور ناگهانی هشیار میشوند..
از این ناراحت می شوم که دعوای ما درست در روز زن اتفاق افتاده است و او سعی دارد شب با انجام مراسم کلیشه ای بدون کلامی عذر خواهی با خرید گل و شیرینی روز زن را تبریک بگوید. باز هم شیرینی را بر اساس سلیقه خودش انتخاب کرده است. وقتی با شیرینی و گل کلیشه ای بدون هیچ کلامی وارد شد، باز فکر کردم اسیر ارتباطی هستم که تغییر در آن غیرممکن است.
من فکر می کنم چرا با من مثل بچه ها رفتار می کند، این کار او را به حساب این می گذارم که یا نمی فهمد یا مرا هالو فرض کرده است.
کسی خانه نیست و از فرصت استفاده می کنم و می گویم انتظار تشکر که نداری. مثل اوقات دیگر فوتبال را روشن می کند و بازی لیورپول را با خوشحالی تماشا می کند و من نمی دانم باید به حال او افسوس بخورم یا به حال خودم.
سعی می کنم با آمدن بچه ها عادی رفتار کنم و از اصول قهر کردن در خانه ما که من همیشه به آن پایبند بوده ام، تخطی نکنم. یعنی حتی وقتی از هم عصبانی و دلخور هستیم باید مراسم معمول احوالپرسی و با هم غذا خوردن سرجای خودش باشد تا خانه تبدیل به غمکده نشود.
دوست دارم از روز سختی که گذرانده ام بپرسد و حداقل بگوید کاش می توانستم همراهت باشم در چنین روز سختی، اما دریغ از یک کلمه پرسش و همدلی.
دربهشت زهرا ماجراهایی داشتیم از دیدن مقبره نوجوان……..که درست بالای سر مادرم است تا دیده شدن مقبره خاله ……..که کنار پدرم دفن شده است ودیدن اینها حس های منفی زیادی ایجاد می کند .
نمی دانم اینها به معنای ترس خودم از مرگ است یا به معنای ترس از دست دادن یکی از عزیزترین عزیزانم.
بگذریم راننده دارد با سرعت نور با یک پراید آخرین مدل رانندگی می کند، چندین بار تذکر می دهم که ما می خواهیم زنده به مقصد برسیم ولی گوش شنوایی وجود ندارد. فکر می کنم اگر رانندگی و پارک دوبل و ویراژ دادن را از مردان بگیرند، چطور قرار است زندگی کنند.
در یک اتوبان متوجه می شود که راه را اشتباه رفته است، با دنده عقب در یک اتوبان شلوغ شروع به حرکت می کند و ما با صدای فریاد راننده و ایستادن ناگهانی و تغییر مسیر رانندگی روبرو می شویم. راننده از ماشین پیاده می شود و فحش های چاروادرای را نثار ما می کند که حس می کند حسابی از خجالت خانواده فرد خاطی در آمده است و من با خود می گویم در روز با کرامت “مادر” چرا باید چنین الفاظ زشتی را بشنوم. بالاخره ایشان مسیرش از مسیر ما جدا می شود و من آرزو می کنم حرف هایی که شنیده ام کابوس باشد که صحبت های راننده زحمتکش به من می فهماند که اگر چند خانم در ماشین نبودند حسابی خدمتش می رسیدم و من فکر می کنم ما چه شانسی آوردیم که ایشان ملاحظه ما را کرده اند. بعد فکر می کنم کاش او بود و با هم این کارمناسک گونه را انجام می دادیم.
چرا می گویم مناسک زیرا به زبان ساده مرگ مثل تخلیه هوا از یک توپ است، ما برای پلاستیک توپی که بادش خالی شده چقدر خودخوری می کنیم، فکر می کنم بیشتر ناراحت هوای از دست رفته هستیم که جایش را چطور پر کنیم چون او که رفته جاودانه شده پس بدا به حال بازماندگانی که بخواهند زندگی خود را متوقف کنند. شاید شما هم افرادی را دیده باشید که زندگی شان را یک اتفاق به دو نیمه کرده است، مثلاٌ قبل از کرونا و بعد از کرونا.
برگردیم به خاطره ای که داشتم تعریف می کردم.
به خودم می گویم باید برای سلامت روان این رانندگان نازنین فکری کرد که بعضاٌ رانندگی را به عنوان شغل سوم انتخاب کرده اند، زیرا بر اساس آمار حدود 6 میلیون راننده تاکسی اینترنتی داریم.
برای رفتن به بهشت زهرا با راننده مقرراتی بحث می کنم که در چنین روزی می توان مهربان تر بود و سه نفر و نصفی ( با پوزش از کودکان عزیز، که ما آنها را همه جا نیم بها حساب می کنیم) و ایشان می گویند اگر اتفاقی برای مسافر بیافتد من باید دیه نفر اضافی را خودم پرداخت کنم و فکر می کنم ما یا سیاه و یا سفید فکر می کنیم.
اما مسیر برگشت هم ماجراهای خودش را دارد. دارم به راننده می گویم چه جالب است که امسال روز مادر تقریباٌ نزدیک به روز مادر در زمان شاه است، یادتان می آید 25 آذر روز تولد فرح. چه روزهای خوشی بود کودکی که مادری بود عزیزتر از جان که عشق بی قید و شرط می داد و وجودش پر از محبت بود. این چهارمین روز مادری است که او نیست. برایم خنده دار است که بارها خواستم تلاش کنم تا همسرم برای دیدار مادرش برود ولی تلاش های من بی فایده بود. احساس می کنم آب در هاون می کوبم. نیم ساعت است که در ماشینم و وارد گفتگوی جالبی با ایشان شده ام، در مورد بچه ها صحبت می کنم و وقتی دارم پیاده می شوم می پرسد مگر با پدرش زندگی نمی کنید. از این سوال ناراحت می شوم و فکر می کنم انگار او هیچ حضوری حتی در کلام من هم ندارد.
وقتی غصه دارم چیرهای منفی زیادی به خاطرم می آِیند، مثلاٌ همین دیشب بود که می گفت مشکل چشمت هیچ ربطی به نور کم ندارد و اصل دعوا از همین جا شروع شد، هربار برای سرزدن به آشپزخانه از جایم بلند می شدم در بازگشت می دیدم که چراغ را خاموش کرده، بالاخره عصبانی شدم و فریادی زدم که چرا حرف های من را حتی نمی توانی به یاد بیاوری.
با خودم قرار گذاشته بودم که جلوی بچه ها چیزی نگویم.
من می گویم دیگر نمی توانم تحملش کنم و گریه را سر می دهم احساس والدی را دارم که از بچه ها برای پیغام بردن و یا توجیه رفتارشان استفاده می کنند.
به یاد کسی می افتم که خاطره را برایم تعریف کرد و سپس گفت کاش اینقدر درددل نمی کردم، نمی دانم چرا وقتی شما روانپزشکان را می بیند سفره دلش باز می شود و خودش می گوید به نظرم چون خیلی خوب گوش می دهید و بعد برای این که خودش را از تک وتا نیندازد می گوید البته کارهای سخت ما را شما بلد نیستید مثل معاینه رکتوم بیمار؛ من لبخند تلخی می زنم و گفتگویمان را پایان می دهم.
با ما در تماس باشید
دکتر میترا حکیم شوشتری
روانپزشک کودک ونوجوان
دیدگاهتان را بنویسید