یا رب زِ بادِ فِتنه نگهدار خاکِ پارس چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا
با خستگی زایدالوصفی دارم خودم را از ایستگاه مترو به خانه می رسانم. نگرانم چون گفته اند پیاده راه نروید تا آتش ضدهوایی بر سر شما فرود نیاید. در فکر حرف هایی هستم که در مترو شنیده ام، کنار من خانمی نشسته بود که وقتی با کلی بار و بنه وارد مترو شدم سعی کرد جایی خالی کند تا بتوانم بنشینم. برای خودم عجیب بود که به قول خانم زویا پیزاد “عادت می کنیم” و برای من چقدر این عادت کردن زود اتفاق افتاد. انگار سال ها با این وضعیت سوار مترو شده بودم و فکر کردم چه سخت است مقابله با هجوم افکار منفی “که می تواند در چنین روز عجیبی به ذهن آدم هجوم بیاورد برای تمام کردن زندگی”.
یاد حرف نوجوانی می افتم که می گفت دنبال ساده ترین راه و کم دردترین راه برای خود….می گردد و والدین این حرف خطرناک را جدی نمی گرفتند و می گفتند جرات انجام این کارها را ندارد. فکر کردم در این روزها چقدر باید حواس مان به بچه ها و نوجوان ها باشد، نکند بعداٌ خود را ملامت کنیم.
دوباره یاد حرف خانمی افتادم که در مترو از من پرسید، خانه پدری چقدر سخت می گذرد ( بنده خدا فکر کرد چیزهایی را برای فروش با خودم آورده ام که چون همه در حال فرار هستند من هم بار و بندیل بسته ام و دارم می روم پیش بچه هایی که در خانه پدری منتظر مادر خود نشسته اند که دنبال تکه نانی از این مترو به خط دیگر مترو می رود) و من تلخندی زدم که یعنی حق با شماست. مدت هاست دارم تمرین می کنم که لازم نیست هر چیزی را برای دیگران توضیح بدهم و برای هر چیزی احساس گناه کنم. هرچند این تمرین ها آسان نیستند. به عنوان یک روانپزشک یاد گرفته ام که مهارت های خودم را بالا ببرم مثلا به دیگران و رنج شان گوش بدهم. این تجربه واقعی و ملموس هرچند مرا اذیت کرد اما این حس را داد که “مشو غره به امروزت که از فردا نئی آگه” و از طرف دیگر همزمان به یاد این انداخت مرا که یک سیب را تا بالا بیندازی صد چرخ می خورد تا به زمین بیافتد پس” دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت، دائماٌ یکسان نباشد حال دوران غم مخور.”
با زحمت و نگرانی خود را به خانه می رسانم و می بینم هر کسی حال بد خودش را دارد؛ یکی می گوید زودتر برویم همه دوستانم رفته اند و در جای امن پناه گرفته اند، دیگری می گوید من دوست ندارم برگردم و ببینم دوستانم همه مرده اند و من تنها بازمانده هستم. توان تصمیم گیری از آدم گرفته می شود در این شرایط به خصوص وقتی می گویند توتصمیم بگیر. در این موارد آدم به جای این که احساس قدرت بکند، احساس استیصال و درماندگی می کند که چرا چنین مسئولیت خطیری به من سپرده شده است.
دارم با خودم حرف می زنم که چون روانپزشکم شاید فکر می کنند بهتر تصمیم می گیرم، بعد فکر می کنم چون می دانند که در اوان کودکی طعم تلخ آوارگی و از دست دادن را چشیده ام و هشت سال از کودکی و نوجوانی را در انتظار پایان دفاع مقدس گذرانده ام و در این کار تجربه دارم، همه چیز بر من آوار شده است. به یاد حرفی می افتم که چند وقت قبل به خواهر بزرگترم زده بودم که اسم دبیر کل سازمان بهداشت جهانی در روزهای اول جنگ را به خاطر داری و بعد خودم پاسخش را دادم که “خاویر پرزدکوئیار” بود.
تعجب کرده ام که او چطور اسم به این مهمی را فراموش کرده است، نامی که برای من در آن سال های دور حسی از قدرت و تقدیس و همزمان خشم و کینه توزی را می داد. بعد فکر می کنم که حتماٌ در آن سال ها چیزهای دیگری برای او معنا داشته که برای من تعریف نشده بوده است.
به یاد تصویری می افتم که در خیابان مان دیدم که دو جوانک کم سن با قلاب کردن انگشتان به همدیگر با هم پیمان می بستند که تا پایان این جنگ ترسناک منتظر هم بمانند.
بچه ها و آدم ها هر یک دنیای خود را دارند، خوب است فکر نکنیم که همه باید تجربه ما را داشته باشند زیرا بر اساس قانون متافیزیک، کلمه دریا که برای من معنای آرامش و آزادی را دارد، برای دوستم که برادرش را در دریا از دست داده است مملو از نفرت و اندوه است. در روانپزشکی سندرومی داریم به نام گانسر و آن از این قرار است که فرد مبتلا در حالی که سالم است به طور عمدی و آگاهانه به بیماری جسمی و روانی تظاهر می کند و یکی از علائم آن دادن جواب بی معنی ولی نزدیک به واقعیت فرد به سوالات ساده است، مثلا اگر به فرد خودکار آبی را نشان دهیم و بپرسیم چه رنگی دارد می گوید قرمز است. در حقیقت او دسته و طبقه بندی سوال را درست پاسخ داده است اما رنگ را خیر.
برای آرام کردن خود به حمام پناه می برم و سعی می کنم با تهیه شامی اوضاع را آرام کنم، اما ساعت از 12 شب گذشته و چشمان من همچنان به سقف دوخته شده است. گوشی موبایل را بر می دارم و با تعجب می بینم کلی پیامک تبریک دارم، به خودم می گویم مگر جنگ تبریک دارد. وارد اولین پیامک می شوم و متوجه می شوم که طبق معمول بانک های هوشمند اول از همه متوجه زادروز تولد آدمیزاد می شوند. من هیچ وقت از این تبریک ها خوشحال نمی شوم، حس مصنوعی این که یک ماشین هوشمند بر حسب وظیفه از پیش تعریف شده خود یا به قول فرنگی ها دییفالت به تو می گوید که یک سال دیگر هم گذشت، برای من حس جالبی نیست. گوشی را به کناری می گذارم و به کتاب خواندن روی می آورم تا راحت تر بخوابم.
اما صبح زود با صدای پدافندی که من کوکش نکرده ام از جا می پرم و بعد از آرام شدن اوضاع دوباره گوشی را بر می دارم و پیام تبریک واقعی تولد را از دوستی قدیمی و عزیز دریافت می کنم، اشک شوق به چشمانم سرازیر می شود و می گویم خدا را شکرت که ما روبات نیستیم.
در این روزهای عجیب بیشتر حواسمان به همدیگر باشد، به هم بیشتر توجه کنیم، همدلی نشان دهیم و….
از قدیم گفته اند افراد را در سختی ها می توان شناخت، مبادا کاری کنیم که راه برگشت ارتباط با نزدیکانمان را از خودمان بگیریم.
با ما همراه شوید
دکتر میترا حکیم شوشتری
@farzande_man
دیدگاهتان را بنویسید